|
استفراغ افکارم درتنهایی
|
باز هم اینجایی در خانه ی ما !
اما همچنان نگاه آهو وارت از من گریزان است و سکوت را به همه چیز ترجیح میدهی . رسم عاشق کشی و شیوه ی شهرآشوبیت بالاخره کار دستت میدهد یا شاید بهتر باشد بگویم کار دست جفتمان میدهد . کسی چه میداند ؟
و آن وقت افسوس و حسرت نمی تواند گذشته را به تو بازگرداند .
شاید فردایی نباشد !
پ.ن : به دلیل تشرف اینجانب به خدمت مقدس سربازی !!! این استفراغکده مدتی تعطیل است .
پ.ن 2: دلم برای همه ی دوستان وبلاگی منقبض خواهد شد و برای او هم !!!
پ.ن ۳ : ؟؟؟
پ.ن ۴ : این یکی به خودم مربوط میشه
پ.ن ۵ : در مورد پ.ن ۴ گفتم که فقط در جریان باشی
پ.ن ۶ : برای مدتی خدانگهدار
اتاقم از سکوت سرشار
و غم لبریز از دیوارهایش
غبار مهتابی ماه ، فضای شب را پر کرده
همان ماهی که اندر چاه افتاده
یا که شاید قمر گشته پنجه در پنجه ی کژدم روزگار انداخته
قایق افکارم تا به درگاه سعادتهای بی بنیاد ،
رفته و در هم شکسته ، خسته .
چسبیده ام نا خودآگاه
جنین وار در رحم این روزگار .
روزگاری که 7 میلیارد نفر را در خود آبستن دارد
و پر کرده خود را از تشنجهای لذت های تلخ
اولین کادویی که به دلم بچسبد را هفته ی پیش تقدیمش کردم .
باز هم رسم عاشق کشی در چشمانش برق میزد . و به رسم همان شیوه ی شهر آشوبیش پیامی برایم فرستاد که راضی به زحمت نبوده و کارم من نادرست است .
باز هم فقط می توانم نگاهش کنم و او هم فقط بلد است سکوت کند .
پ.ن 1: برق نگاهش فازمتر دلم را سوزاند
پ.ن 2 : چقدر دلچسب است خوردن پیتزای پپرونی در یک خیابان خالی و سرد در حالی که چشمانت را از پشت شیشه ی پراید به شکار آهوی صورتش می فرستی که روی کاپوت پراید نشسته .

بیهوده می نویسم یا بهتر بگویم بیهوده نویسی میکنم ولی خوب میدانم که به من آرامش میدهد و همین کافیست . و می نویسم برای آینده ای نا مفهوم یا شاید هم مفهوم ، که از قدیم گویند مقصد نهایی خاک است . گورهای کنده نشده برای من و تو ، اول من و بعد ها بعد از من تو . اما کنار هم .
ثانیه ها بی تو به لجن کشیده می شوند . چرا که عقربه های ساعت برای تکرار لحظات با تو بودن تلاش می کنند به عقب برگردند و هی این حس سورمه ای را تجربه کنند . و آنوقت است که لحظاتم به لجن کشیده می شود .
شب
آسمان در تب
و زمین بیدار است
شاخه ها دست تمنا دارند.
از عطش در این وادی ، درختان پرده ی عفت را
بی محابا ، یکبار ، تقدیم زمستان کرده اند
داروگ می خواند ، او هم منتظر باران است .
نیما هم !
داروگ عادت کرده میخواند هرشب ، اما باران نمی بارد
خواندنش از سر اجبارست
عادت چیز بدیست
سخن شاعر اگر عادت شد ، شعر او میمیرد !
و نصیحت بشنو از سر عادت هیچگاه فکر نکن
گر که عادت بشوی میمیری
و چون درختان برهنه در سرما به عطش عادت خواهی کرد
گاه می اندیشم که زمین از سر عادت هر روزه ی خویش گرد شدست
گاه می اندیشم که چقدر بدبختیم
عادت مهر خموشی است به لب ، بستن چشم به روی نور است
خوب میدانم که سهراب به هیچ کس عادت دیرینه نداشت
چشمهایش را شست ، جور دیگر دید ، رفت
خوب میدانم ، او هم در حسرت باران بود ، رفت
رفت قایقی ساخت و رفت
رفت آنجا که پر از باران بود ، اما ...
باران عادت هر روزه ی آن شهر نبود
به سکوت و سردی
شادی و غصه و غم
همه عادت کردیم
عادت چیز بدیست
داروگ می خواند
و عطش بیدار است
پ.ن : برایمان دعا بفرمایید
خودم را روی رختخوابم می اندازم و چشم میدوزم به این سقف بالای سرم . از چشمانم آب می آید !!!
چشمانم را محکم روی هم می فشارم و اوهامی نا مفهوم مثل همه ی این اوهامی که هر روز همه جا می بینم زیر پلکانم نقش می بندد . نمی دانم چرا این همه سنگی ؟
باران شدت گرفته و برای ورود به اتاقم چون دیوانگان خودشان را به پنجره ی اتاقم میزنند. پنجره را باز میکنم. قطرات باران بر پیکرم پوسه میزند. هر قطره اش را به قیمت یکی از غمهایم به جان می خرم . و بالاخره میرسد بر سر غم دوست داشتن یا که شاید عشق ، البته کسی چه میداند ...
از شستن این درد عاجز می ماند و حال عاجزانه بر پیکرم ضربه میزند .حال طوری باران بر صورتم می خورد که انگار با من پدر کشتگی دارد یا شاید خجالت میکشد از ناتوانی در شستن دردی بزرگ چون درد من ، کسی چه میداند...؟ صورتم درد گرفته است از سرما و باران اما من هم دلم نمی آید از آن دل بکنم . چرا فقط بلدی زجرم دهی؟
قالیچه ی کف اتاق خیس شده و دارد خودش را برای یک حمام آفتاب در روزهای آتی حسابی آماده می کند . شده ام چون موش آبکشیده . یا که شاید یک گرگ باران خورده ، البته باز هم کسی چه میداند...
صدای رعد برقی نزدیک لرزه بر استخوانهای فلزی ساختمانهای اطراف می اندازد و صد البته خانه ی ما . همیشه صدای رعد و برق را دوست داشتم و شنیدنش مرا به این فکر می اندازد که طبقه های آسمان یکی یکی خراب می شوند و روی هم می افتند درست شبیه یک دمینو . چرا فقط بلد شدی سکوت کنی ؟
باران در حال تمام شدن است دلم بیشتر میگیرد چرا که دیگر نمی توانم چشمان بارانیم را به بارانی که بر پیکرم می بارد نسبت دهم . عجیب ترین صحنه ی دارماتیک زندگیم اینجا رقم می خورد ، دو رنگین کمان در آسمان شکل میگیرد در کنار هم . و می دانم که مانند این رنگین کمانها آخرالامر شانه به شانه در کنار هم خواهیم بود . البته باز هم کسی چه میداند ...
اشکها را
چون رود بر گونه ام جاری
و شب تاریک و ساکت
گاه گاه پارس میکند سگی .
زیر پنجره ی اتاقم
و اگر شب نبود
گاه گاه پارس نمیکرد سگی
زیر پنجره ی اتاقم.
سرما پاورمیچیند و خود را به پاهایم میرساند
بوی مرگ میدهد حس دستانش...
پس مینویسم چون
دستانم هنوز گرم است.
اشکهایم منجمد می شود
و فریادم در حنجره ی شب گم .
و هنوز منتظرم برای جوابش
پس کِی قندیلهای سخت سکوت خواهد شکست ؟
شب میخندد بر دار و ندارم و من هم .
آفتاب نگاهم هر روز بر صخره های یخی سکوت می تابد و می تابد
سرما چشمانم و زانوهایم را هم بوسه میزند
دستانم هنوز گرم است.
عظمت پروردگارم را با آسمان شبش مقایسه میکنم
و قد علم میکند مو بر تنم از این همه بیکرانی
و اتراق میکنم در بهت ، برای حکمت کارهای بی بدیلش
و صدایش میکنم با هزاران التماس و التجاء .
هر چند ره به ساحل شفاعتش نبرده ام
و می اندیشم به حکمت بازی دادن من و تو
سرما دستانم را نیز بوسه میزند
و باز می نویسم
پس کی قندیلهای سختِ سکوت خواهد شکست ؟
چند روزی به درک اسفل السافلین واصل شده بودم . جایی که آسمانخراشهای سیمانیش آسمان کودکیم را می بلعید . کثیف ترین مکانی که تا به حال پا گذاشتم ، جایی که تنها ارزشهای موجودش پول است و زمان . جایی که انسانیت را باید در میان دیوارها و اسکلتهای فلزی که خصمانه سر از زمین بیرون کرده اند ، پیدا کرد. و همه لبخند را فقط در قابهای سرد روی دیوارهاشان به یادگار نگاه داشته اند .
جایی که دیگر هیچ کس مهمان ناخوانده نمی خواهد . جایی که ریز علی ها فقط به دنبال privacy خود هستند و جایی که حتی کوه هم توان ریزش ندارد . جایی که کبری ها تصمیمهای صغری می گیرند .
میدانی وقتی این همه سردی و مرگ عاطفه را در هوای سرد تازه برف زده ی این شهر بی در و پیکر دیدم یاد چه افتادم ؟یاد فردی که به سگش غذا میدهد و مرد تکه ی گوشت را بالاتر میگرد و هی سگ برای رسیدن به گوشت بالاتر می پرد و تلاش بیشتری می کند.و همه در تلاش هستند برای هیچ ، بدون اینکه توجهی به اطرافشان داشته باشند . حال اگر همه ی وجودش ، انسانیتش و حتی شرف و گاهی ناموسش را به تاراج برند .
پ.ن : به مناسبت سفری چند روزه به شهری بی در و پیکر
دستانم یخ کرده ، در امتداد بلوار بی عبور شب برای رسیدن به مقصدی در افقها ، با هزاران فکر و دغدغه قدم میزنم . زیر این لامپهای نارنجی این بلوار سایهام بر پیکرم سنگینی میکند. نسیم سردی که می وزد پاهایم را اذیت میکند . نمی دانم این درختان وسط بلوار همه ی سال یک لنگه پا چه کار میکنند . حتما آنها هم به دغدغه هاشان می اندیشند.یک ماشین با سرعت از کنارم ، دل شب را میشکافد و دور می شود ، همچنان قدم بر میدارم در این فکر هستم که آخر چه میشود ؟ و به این فکر میکنم که از اول نباید نقاب به صورت میزدم و شاید اشتباهم همین بود. در میان این همه سکون و رکود چه خواهیم کرد ؟
. گاهی خوابی را می بینم و برایم تکرار میشود هر از گاهی :
((در میان باتلاقی تا بالای زانو گیر کرده ام و تا جایی برای دستگیری و نجات حدود 1 متر فاصله است و هی فرو میروم و مردمانی را می بینم دور من جمع میشوند و پایین رفتنم را نظاره میکنند و من هم تقلایی نمیکنم چون میدانم بیشتر فرو میروم و من هم نگاهشان میکنم ، چشمان خیلی ها به حالت استهزا به من مینگرند ، چشمان دیگری به من میخندد و معدود چشمی به حالم گریه میکند اما هیچکدام مرا آرام نمی کند حال تا سینه در باتلاق فرو رفته ام و به هر خار و خاشاکی که به دستم میرسد آویزان میشوم .
عذاب آورین درد من از چشمانی است که حتی بی هیچ نگاهی از کنارم رد میشوند و این یعنی مردن انسانیت دقیقا مثل گ.ا.و !!! حال تا چانه در باتلاق فرو رفته ام ، حتی دریغ از دستی برای نجات یا ابراز همدردی. ))
از خواب میپرم .
نمیدانم چرا امشب این مار آسفالتی خوش خط و خال زیر این نورهای نئونی برایم بی پایان جلوه میکند؟ گونه هایم از شدت سرما می سوزد. صدای پارس سگی از یکی از این خانه های دراندشت بی بنیاد به گوش میرسد. همه جا تاریک میشود . لعنت بر سازمان توانیر !!!
تاریکی دور و برم پرسه میزند و گاه دستانش را روی شانه ام میگذارد از میان این همه دیوارهای پر زرق و برق بی بنیاد افق را میبینم .هنوز سگی در حال پارس کردن است. سپیده ی صبح سر زده است و از ته دل لبخندی روی لبانم نقش می بندد .
( خاطره پیاده روی شبانه 22 آبان 88 حوالی صبح )